بی پرده

☆تجربه‌ها و فکرهای من؛ بی‌پرده، بی‌واسطه، بی‌تعارف☆

ایستاده در امتداد شب

۷ ۴

ایستاده‌ام
میانِ روزهایی که نمی‌گذرند،
مثل ساعتی که
عقربه‌هایش
به احترامِ اندوه
ایستاده‌اند.
باد می‌آید
اما پنجره تکان نمی‌خورد،
نور می‌تابد
اما دیوار
به روشن شدن تن نمی‌دهد.
من
نه دلِ رفتن دارم
نه طاقتِ ماندن؛
فقط چشم دوخته‌ام
به جایی در دوردست
که شاید
تغییر
از آن‌جا آغاز شود.
می‌گویند
صبح همیشه می‌رسد،
اما کسی نگفت
شب‌هایی هست
که به اندازه‌ی یک عمر
طول می‌کشند.
من هنوز
با چراغی کم‌سو در دست
ایستاده‌ام،
نه برای معجزه
برای نشانه‌ای کوچک
که بگوید
این ایستادن
بیهوده نبوده است.

A s e m a n
۳۰ بهمن ۱۲:۰۰

بسیار زیبا بود 🥀

دلم ستاره‌ی کوچکی می‌خواهد که طلوعش در باورم بگنجد...

پاسخ :
ممنون از لطفت 
ستاره ممکنه گاهی اوقات دیر بیاد ولی همیشه راهی برای درخشیدن و طلوع پیدا میکنه
سهو Sahv
۳۰ بهمن ۱۳:۵۱

بیهوده نیست... نگران نباش...

پاسخ :
🖤🖤
الینا تیزرو
۳۰ بهمن ۱۶:۴۲

چقدر خوب بود این شعر

مطمئنم بیهوده نیست

چراغ کم سو همون امید ما هست که همچنان روشنه..🤍

پاسخ :
ممنون 
همگی امیدواریم به روزهای خوب:) 
حالا هر کی بیارتش؛:)) 
Asal na8
۳۰ بهمن ۲۲:۲۲

عالی بود... :))

پاسخ :
ممنون:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
༺ طو؋ـانیـہ ساحل ؋ـکرم
باב مے ‌زنـہ موج مے خورـہ پشت پلکم ༻
آخرین نظرات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان