چهارشنبه ۳۰ بهمن ۰۴ , ۱۱:۳۹
ایستادهام
میانِ روزهایی که نمیگذرند،
مثل ساعتی که
عقربههایش
به احترامِ اندوه
ایستادهاند.
باد میآید
اما پنجره تکان نمیخورد،
نور میتابد
اما دیوار
به روشن شدن تن نمیدهد.
من
نه دلِ رفتن دارم
نه طاقتِ ماندن؛
فقط چشم دوختهام
به جایی در دوردست
که شاید
تغییر
از آنجا آغاز شود.
میگویند
صبح همیشه میرسد،
اما کسی نگفت
شبهایی هست
که به اندازهی یک عمر
طول میکشند.
من هنوز
با چراغی کمسو در دست
ایستادهام،
نه برای معجزه
برای نشانهای کوچک
که بگوید
این ایستادن
بیهوده نبوده است.